حرفهای ناگفته

[تلفن زنگ می خوره، صدایی از پشت تلفن سعی در تظاهر به گرم بودن ارتباط می کنه ]

-   سلام ، چطوری دختر ؟ خوبی ؟ خبری ازت نیست ، دیگه یادی نمی کنی ، زنگی نمی زنی !!!!

[صدای سرد دختر در گوشی تلفن طنین انداز می شه]

-  سلام ، ممنون ، هی می گذره ، شما چه خبر؟

-  سلامتی ، راستش می خواه یه خبر بد بهت بدم . البته خانم ... گفته که چیزی بهت نگم امام من می خوام بگم .

-  چی شده ؟

-  یکی از اساتید فوت کرد.

-  کی ؟

-  آ......

[صدای دختر جون می گیره و سعی می کنه با تمام  انرژی حرف بزنه ]

-  دروغ میگی، تو رو خدا سر به سرم نذار، برو بابا ، چرا پرت و پلا میگی ؟ اینکه تا یه ماه پیش که من دیدنش حالش خوب بود ، مگه میشه همچین چیزی- جدی بهت می گم ، سر به سرم نذار – دروغ می گی ، من الان زنگ می زنم  به گوشیش.

[ سریع شماره موبایل ........رو می گیره ]

[ دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد ]

-  ا!!!! چرامیگه خاموش است ؟

-  دختر ، تو مثل اینکه حالت خوب نیست ، من میگم مرده ، تو میگی چرا جواب نمی ده ؟ !! اتفاقاً این دو هفته آخر ، خیلی با چشماش دنبالت می گشت.

-  نه من می دونم ، حتماً کار داشته گوشیش رو خاموش کرده .

-  نه باور کن مرده ، تازه ما هم نمی دونستیم وقتی فهمیدیم شوکه شدیم.

-  چی می شه که .....

-  سرطان خون در عرض ده روز.

-  کاری نداری خداحافظ.

[مجدداً صدای بوق تلفن به گوش می یاد، دختر داره زنگ می زنه ]

- خانم ...............سلام ، خوبی ؟ تو رو خدا بگو که دروغ که ..............

-  نه راسته ، راستش ما خودمون هم باورمون می شه.

[صدای گریه دختر ، دیوار سکوت رو می شکنه، شب تا صبح خوابش نمی بره ، چندین مرتبه از خواب پریدو به خطش زنگ زد]

[دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است ]

[بالاخره صبح شد، تا  عصر گریه می کرد. ]

-  تو رو خدا یکی به من بگه که دروغه ...

[تا دو هفته کارش همین بود ، زنگ زدن به گوشی .... و همون صدا که می گفت دستگاه مورد نظر خاموش است و بعدش کلی گریه که چرا تو ؟ مگه تو چند سالت بود ؟ چرا به این سرعت، چرا بدون خداحافظی ... ]

[ حدیث نفس...]

- تمام رفتارات ، نشستن ، برخاستن ، خندیدن ، حرفات ....همه هنوز تو گوشمه.مثل پتک می خوره توی سرم ، انگار که من قاتل تو باشم ، انگار من در مرگ تو مقصر باشم...

من تا قبر تو رو نبینم باورم نمیشه، میگن تو رو برو میمند...

- کی باورش میشه ، تو الان زیر خروارها خاک خوابیدی ، چه قدر چایی دوست داستی ، همیشه ...

-  باورم نمیشه که دیگه نباشی، دلم داره می ترکه ...

-  خدا به داد مارال برسه...         

 

 

 

-           

 

 

 

 

 



نویسنده : آتریسا - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٠   |    برداشت آزاد []   |    لینک ثابت

این روزا اون قدر توی خودم فرو رفتم که متوجه نشدم که گل غذی خونمون گل داده .



نویسنده : آتریسا - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠   |    برداشت آزاد []   |    لینک ثابت

 

- دل خوش سیری چند؟

کودکم می پرسد.

من به او میگویم

من به تو لبخند ،

تو به من لبخند.

- به چه کار آید این ؟

کودکم می پرسد.

خنده بر لب خشکید.

آب سردی بود، 

بر تن  گرم دلم

کودکم می گرید،

بر غم روح و دلش.

کاش  من بتوانم، 

خنده بر لبش بنشانم.

کاش من بتوانم...

کودکم باز خندد.

نور در دل بنشیند.

 ...

کودک می پرسد...

 



نویسنده : آتریسا - ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠   |    برداشت آزاد []   |    لینک ثابت

مشاهده یادداشت خصوصی



نویسنده : آتریسا - ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠   |    برداشت آزاد []   |    لینک ثابت

مدتهاست ذهنم درگیر یه سری مسائل هست که خیلی اذیتم می کنه، وقتی در موردش حرف می زنم یا فکر می کنم ، گریم می گیره.با تمام وجودم دلم برای خودم می سوزه.

مخصوصاً این چند روز اخیر دارم دق می کنم.

روز به روز داشت حالم بدتر می شد تا اینجا که دیگه میلی به خوردن غذا  نداشتم. بدتر از خستگی کار، هیاهو و غوغای افکاری بود که توی سرم بود که داشت مغزم رو منفجر می کرد.دیگه حوصله هیچ چیز و هیچ کسی رو نداشتم .تا اینکه...

تا اینکه دقیقاً همون موقع که انتظارش رو نداشتم ، خدا اومد پایین ، نشست روبروم و باهام حرف زد.از مشکلاتش گفت، از اینکه به اندازه تمام موهای سرش بدهکار بود، از اینکه دیگه نونی نداشت که بخوره. از اینکه دیگه هیچ کس حاضر نبود کمکش کنه. از اینکه دلش داشت از غصه میترکید و به قول خودش اومده بود با من حرف بزنه تا شاید یه خورده عقده دلش وا بشه.خلاصه اون قدر گفت و گفت و گفت که غصه های خودم یادم رفت.

منی که تا چند دقیقه قبلش حتی یه قطره آبم از گلوم پایین نمی رفت ، گرسنم شده بود.نه خیلی ، اما خب گرسنم شده بود.پاشودم گفتم من گرسنمه، شام چی داریم؟

و از این مهمتر اونه که به جای اینکه دنبال راه حل برای مشکل خودم باشم ، دنبال راه حل برای مشکل خدا بودم.

آره ،خود خدا بود که اومد پایین و نشست روبروم تا باهام حرف بزنه.

 

 

 



نویسنده : آتریسا - ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٠   |    برداشت آزاد []   |    لینک ثابت

۴ رکعت نماز... می خوانم کادو می کنم به روح ...........

هر وعده نماز یومیه ، ١٢ رکعت می خونه ، به قول خودش کادو می کنه به .......

بهش گفتن ، بگو هدیه می کنم .

گفت : فرقی نمی کنه. هر دوتاش به یه معناست!!!!!!!!!

دلم غبطه خورد به این همه پاکیش و این همه دل صافش.



نویسنده : آتریسا - ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠   |    برداشت آزاد []   |    لینک ثابت

نگاهی به من کرد و گفت : اگه می خواین میتونین بیان زیر چتر من.

منم نگاهی بهش کردم ،صدامو انداختم تو گلوم و  گفتم: نه!!!

شاید تو دلش ، دلش به حال من می سوخت و می گفت : آخی ، نازی ، چتر نداره! داره خیس میشه!!!!

اما من تو دلم خندیدم ،اون نمی دونست که من با بارون جون میگیرم.بارون یعنی صدای زندگی، تسبیح کاینات.من خیس نمیشم.من تشنه ام.دارم سیراب می شم.



نویسنده : آتریسا - ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ اسفند ۱۳۸٩   |    برداشت آزاد []   |    لینک ثابت

لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی باز هم می‌خواهی به آن خانه برگردی یا نه؟!

لازم است گاهی از مسجد، کلیسا و ... بیرون بیایی و ببینی پشت سر اعتقادت چه میبینی ترس یا حقیقت ؟!

لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی، فکر کنی که چه‌قدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است؟

لازم است گاهی درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی، غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟!

لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی، گوگل و ایمیل و فلان و بهمان را بی‌خیال شوی، با خانواده ات دور هم بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی زندگی فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه؟!!

لازم است گاهی بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج، تا ببینی در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده ؟!

لازم است گاهی عیسی باشی، ایوب باشی، انسان باشی ببینی می‌شود یا نه؟!

و بالاخره لازم است گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری واز خود بپرسی که سالها سپری شد تا آن بشوم که اکنون هستم. آیا ارزشش را داشت ...؟!   



نویسنده : آتریسا - ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩   |    برداشت آزاد []   |    لینک ثابت

این روزا به خیلی چیزا فکر می کنم.

به سال که داره نو می شه اما اسکناسای ما هنوز کهنه است.

به سرطان که یه حسی بهم می گه منم به همین درد مبتلا می شم و آخرش می میرم:)

به فیلسوفی که تحول زندگیم رو مدیون تلنگورشم و تا حالا...

به خودم که این روزا زیاد دستخوش دگرگونی روحی می شم.

به کسی که شاید فکر می کنه اونم می تونه نقش تأثیرگذاری توی زندگی من داشته باشه.اما من توی این قضیه شک دارم.

به این همه انرژی که دارم و با تمام خستگی از کار ، وقتی میرم مدرسه ، هنوزم پر انرژی می گم  سلام علیکم و رحمت ا... و برکاااااااااااااااااااااااااااااته.

و شب که میشه با اینکه بازم خسته از کارم، عنق نیستم و به قول فیلسوف با اینکه دیگه اونقدر عمودی بودم که حالا باید افقی بشم با اهل خونه می گم و می خندم .

به خونوادم که وقتی منو نیم ساعت کنار خودشون میبینند، از خوشحالی بال در میارن.

به دوستام که با اینکه خسته از کار هفتگی هستم تمام طول روز جمعه رو با روی باز با اونها سپری می کنم و گاهی هم وسط هفته بهشون زنگ می زنم تا یادی ازشون کرده باشم و کنارشون باشم.

و خیلی چیزای دیگه که الان وقت ندارم بنویسم.



نویسنده : آتریسا - ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٩   |    برداشت آزاد []   |    لینک ثابت

غریب است دوست داشتن. وعجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

ونفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده ؛ به بازیش می‌گیریم

هر چه او عاشق‌تر ، ما سرخوش‌تر،هر چه او دل نازک‌تر ، ما بی رحم ‌تر ...

تقصیر از ما نیست ؛ تمامی قصه های عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند...

وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم، وقتی که دیگر رفت من به انتظارآمدنش نشستم، وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست داشته باشد من او را دوست داشتم، وقتی که او تمام کرد من شروع کردم ، وقتی او تمام شد من آغاز شدم وچه سخت است تنها شدن!

چه غم انگیز است وقتی که چشمه ای سرد و زلال در برابرت می جوشد و می خواند و می نالد ، تو تشنه ی آتش باشی و نه آب. و چشمه که خشکید ، و چشمه که از آن آتش که تو تشنه ی آن بودی ، بخار شد و به هوا رفت و آتش کویر را تافت و در خود گداخت و از زمین آتش رویید و از آسمان آتش بارید ، تو تشنه ی آب گردی و نه آتش!!!

و بعد ، عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود ، از غم نبودن تو می گداخت ...!

رسم زندگی این است

یک روز کسی را دوست داری

و روز بعد تنهائی

به همین سادگی او رفته است

 و همه چیز تمام شده است

مثل یک میهمانی که به آخر می رسد

و تو به حال خود رها می شوی

چرا غمگینی؟

این رسم زندگیست

تو نمی توانی آن را تغییر دهی

کسی را دوست میدارم.....

خداوندا

از بچگی به من آموختند همه را دوست بدارم

حال که بزرگ شده ام،

و کسی را دوست می دارم، می گویند:

فراموشش کن.

صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناکتر

و از این دو دردناکتر ان است که ندانی باید صبر کنی یا فراموش!!!!



نویسنده : آتریسا - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٩   |    برداشت آزاد []   |    لینک ثابت

Powered By Persianblog.ir - Designed By Payam